تبليغاتX
<
آرزو bgsound src="http://www.eydat.com/k/music.mid" loop="-1">

کدهای خفن جاوا اسکریپت

  فرمان عشق

عشق فرمان داده که بتو فکر کنم
که به تو فکر کنم
روزو شب زیر لبم اسم تو رو ذکر کنم
دوستم داشته باش
دوستم داشته باش
من به ان می ارزم که بمن تکیه کنی
گل اطمینان رو تو بمن هدیه کنی
تو بمن هدیه کنی
من به ان می ارزم که در این قربانگاه تو بدادم برسی
تو نجاتم بدهی از غم بی همنفسی
تو به ان می ارزی که گریه بارانم را بتو تقدیم کنم
بتو تقدیم کنم
دوستم داشته باش
دوستم داشته باش
من به ان می ارزم که بمن تکیه کنی
گل اطمینان رو تو بمن هدیه کنی
تو به ان می ارزی تا اسیر تو شوم
که بیمن نفست انقدر زنده بمانم تاکه پیر تو شوم

تو به ان می ارزی که گریه بارانم را بتو تقدیم کنم
بتو تقدیم کنم
عشق فرمان داده که بتو فکر کنم
که به تو فکر کنم

|+| نوشته شده توسط بابک در جمعه ششم مهر 1386 | موضوع: |
 دل نوشته...

                                                      

  باران ظلم می بارد

باران ظلم می بارد تا لکه های به جا مانده بر تن خاکی این زمین بی گناه را به چوب عدالت بشوید...

باران ظلم می بارد

ببین چه عاشقانه جلوه می کند

چه رندانه در دلها نفوذ می کند و چه ماهرانه بر احساس حک می شود

می خواهد تو را نیز از آن خود کند

تو را نیز مغروق خویش سازد

می خواهد اشک هایت را به بهانه ی عشق بستاند

باران ظلم می بارد

بارانی زلال اما مملو از خون شکسته دلان....

گوش کن... چه می شنوی؟

فریاد مجنون را؟سخنان دل فریب شیرین را؟

صدای خود را نیز می شنوی؟

آنگاه که از احساس دم می زدی و وجودم را با شیرین سخنانت تسخیر می کردی؟

گوش کن....

می شنوی؟

آسمان فریاد می کشد ...

چرا که کودک ظلم متولد می شود

قطره های نامهربانی زاده می شوند و فرو می ریزند تا دلی را به قعر خویش کشند

مگر نمی دانی که...

آسمان آبستن اشک های مام باران است....

و آنگاه که حرام زاده اش در نطفه ی هوس جای می گرفت فریاد میکشید

و این فریاد...

فریاد پشیمانی ست

ای آسمان چه می خواهی ؟

چرا مرا به خود رها نمی کنی؟

چشمانم را می بندم تا مبادا نورش را به یغما بری.....

دستانم را باز میکنم تا زمین را نیازاری

و فریاد می کشم...

تا هیچ در درونم نماند....

هیچ نماند.....

 

 

 

|+| نوشته شده توسط بابک در دوشنبه نوزدهم شهریور 1386 | موضوع: |
 گاهی دلم میگیره
گاهی دلم می گیرد

چقدر  سخته تنهایی

از آدم هایی که در پس نگاه سردشان  با لبخندی گرم

فریبت می دهند...

دلم می گیرد از خورشیدی که گرم نمی کند

و نوری که تاریکی می دهد...

ازکلماتی که چون شیرینی افسانه ها فریبت می دهند

دلم می گیرد ...

از سردی چندش آور دستی که دستت را می فشارد

و نگاهی که به توست و هیچ وقت تو را نمی بیند...

از دوستی که برایت

هدیه

دو بال برای پریدن می آورد

و بعد

پرواز را با منفور ترین کلمات دنیا معنی می کند...

گاهی حتی

از خودم هم دلم می گیرد...

                      

کاش امشب که دلم مثل آن شیشه ی مغرور شکست

 عابری خنده کنان می آمد.......

تکه ای از آن را برمی داشت  مرهمی بر دل تنگم می شد.....

.اما امشب دیدم.......

هیچ کس هیچ نگفت غصه ام را نشنید.....

.از خودم می پرسم آیا ارزش قلب من از شیشه ی پنجره هم کمتر است؟

دل ،سخت شکست

                   اما هیچ کس

                                        هیچ نگفت

                                                        و نپرسید چرا؟؟؟

|+| نوشته شده توسط بابک در جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386 | موضوع: |
 جرم من چیه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دلتنگي جرم است

دلتنيگي بدبختي است

دلتنگي رسوايي است

دلتنگي دردِ دل ما آدماست

روز اول که ديدمش فهميدم که دوستش دارم

روز دوم که ديدمش فهميدم که عاشقشم

روز سوم که ديدمش فهميدم که مي پرستمش

از همان روز جرم من شروع شد

جرم من دلتنگي است

جرم من عاشقي است

بهش گفتم ما از تبار هم نيستيم

زبان ما رو فقرا مي دانند

عشق ما رو فقرا مي فهمند

ناز ما رو فقرا مي خرند

جرم ما رو فقرا مي شناسند

خورشيدِ تو رنگي ديگست

ماهِ تو ماهي ديگست

زندگي تو زندگيِ ديگست

روز بيستم گفتمش برو فکرِ تو جايي ديگست

شب تا صبح آوارهُ کوچه شدم

دوستش داشتم ولي دوستِ اون کسي ديگست

مي بيني دنيا با ما چه مي کنه

مي بيني اين دل با ما چه مي کنه

گفتمش برو ولي جرم دلتنگي رو خريدم

آره من دلتنگشم

فردا صبح تو محله فقرا ديدمش

گفت اي فقير دوستت دارم

گفتم اي دوست ترحم مالِ فقرا نيست

باز گفت دوستت دارم

تکرار کردم ترحم مال ما نيست

ترحم جرمِ سنگينيست

جرم ما دلتنگي است

چارهُ ما تنهاييست

گفتمش برو دل ما پرِ زخمِ

 زخم تو هم ديدنيست

چاره ما دلشکسته گيست

همش گفتم برو همش گفتم برو

واي ازين ترحم واي از اين پولدارا

هر چه بخرند فرداش جاش گوشهُ زندگي است

ما چه کنيم

آخه ما هم دل داريم

چشمم رو درويش نکردم نگاهش ما رو اسير کرد

امان از اسارت

امان از زندگي

خسته ام از زندگي

کسي رو مي خوام که عاشق باشه

کسي رو مي خوام که فقير باشه

کسي رو که وقتي گفتمش دوستت دارم

جوابم رو در ناز نگاهش ببينم

کسي رو مي خوام که چشم به راهم باشه

کسي رو مي خوام که تو قلبش باشم

کسي رو مي خوام که عاشق باشه

آخه عاشقا مي فهمن که دلتنگي چيه

آخه عاشقا مي فهمن که فقير کيه

ولي فقط

خدا مي فهمه که تو دل من چيه

تازگي ها همه فهميدن که عاشقم

اون که نفهميد فقط اون بود

چون خانه اش اون بالا بالا هاست

صداي ما نمي رسه

همينکه آدما فهميدن من عاشقم

کافيه

آخه جرم من عاشقيه

|+| نوشته شده توسط بابک در جمعه سی و یکم فروردین 1386 | موضوع: |
  خسته عشق
 بعد از تو در شبان تیره و تار من،

دیگر چگونه ماه

آوازهای طرح جاری نورش را ،

تکرار می کند

بعد از تو من چگونه ،

این آتش نهفته به جان را ،

خاموش می کنم؟

این سینه سوزان درد نهان را ،

بعد از تو من چگونه فراموش می کنم ؟

 

من بت امید مهر تو پیوسته زیستم

بعد از تو ؟

                  این مباد ،

                                 که بعد تو نیستم.

بعد از تو آفتاب سیاه است.

دیگر مرا به خلوت خاص تو راه نیست

بعد از تو ،

در آسمان زندگیم مهر و ماه نیست.

 

 

        بعد از من آسمان

                             ــ آبی است

آبی

    مثل همیشه

                             آبـــــــی

                                                                              « حمید مصدق »

|+| نوشته شده توسط بابک در پنجشنبه سی ام فروردین 1386 | موضوع: |
  ،،،،،راستی چند روز به عید مانده ،،،،،،،
آخرين هفته‌ي زمستان است
همه چشم‌انتظار چهره‌ي عيد
پر شده شهر از هواي بهار
عطر گل‌هاي سرخ و سبز و سپيد

در خيابان و کوچه و بازار
دست در دست مادر و پدرند
کودکان با نشاط آمده‌اند
تا لباس قشنگ و نو بخرند

مثل آيينه صاف و براق است
کفش‌ها زير نور ويترين‌ها
کودک اِصرار مي‌کند: بابا!
من از اين کفش‌ها، فقط اين‌ها!

چند؟ - ناقابل است؛ ده تومان
- ده هزار؟! اين‌که ... چشم‌هاي پدر
بر زمين خيره مي‌شود اما
منتظر مانده چشم‌هاي پسر

کودک و عيد و خنده و شادي
کودک و کفش نو، لباس قشنگ
کودک و سرزمين روياها
عطرها، نورهاي رنگارنگ

مي‌خري هان؟ ببين چه برّاق است
ظاهرش مثل کفش مردانه است
مي‌خري هان؟! ببين که مرد شدم
مرد در فکر خرجي خانه است ...

راستي چند روز مانده به عيد؟
عيد آجيل و ماهي قرمز
عيد اين سفره‌هاي دور از نان
که به سامان نمي‌رسد هرگز

مي‌خري هان؟! – بله! بله! حتماً
مي‌زند خنده شادمانه پسر
لبش از شادي و شعف باز است
مثل لبخند کفش‌هاي پدر

... در خيابان و کوچه و بازار
هيچ‌کس بغض مرد را نشنيد
آي تقويم‌هاي رنگارنگ
راستي چند روز مانده به عيد؟!

                                                                    «  اسماعيل اميني  »
   
|+| نوشته شده توسط بابک در یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385 | موضوع: |
  خوش به حال غنچه های نیمه باز
بوی باران ، بوی سبزه ، بوی  خاک ،

شاخه های شسته ، باران خورده ، پاک

آسمان آبی و ابر سپید ،

برگ های سبز بید ،

عطر نر گس ، رقص باد،

نغمه شوق پرستوهای شاد،

خلوت گرم کبوترهای مست ......

نرم نرمک می رسد اینک بهار ،

خوش به حال روزگار !

 

خوش به حال چشمه ها ودشت ها ،

خوش به حال دانه ها و سبزه ها،

خوش به حال غنچه های نیمه باز،

خوش به حال دختر میخک که میخندد به ناز

خوش به حال جام لبریز از شراب،

خوش به حال  آفتاب.

 

ای دل من گر چه - در این روزگار -

جامه رنگین نمی پوشی به کام ،

باده رنگین نمی نوشی ز جام ،

نقل سبزه در میان سفره نیست ،

جامت - از می که می باید - تهی است ،

 

ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم !

ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب !

ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار .

 

گر نکوبی شیشه غم را به سنگ ،

هفت رنگش می شود هفتاد رنگ !

                                   « فریدون مشیری »

|+| نوشته شده توسط بابک در یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385 | موضوع: |
 
 
بالا